زندگی را به تمامی زندگی کن در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی. همچون نیلوفری باش در اب زندگی در آب،بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات ریاضیات به ذهن وابسته است و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند! زندگی سخت ساده است! خطرکن! وارد بازی شو! چه چیزی از دست می دهی؟ با دستهای تهی آماده ایم، و با دست های تهی خواهیم رفت. نه،چیزی نیست که از دست بدهیم، فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم، و فرصت به پایان خواهد رسید. اری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است! مرگ تنها برای کسانی زیباست که زیبا زندگی کرده اند از زندگی نهراسیده اند شهامت زندگی کردن را داشنه اند کسانی که عشق ورزیده اند دست افشانده اند و زندگی را جشن گرفته اند پس هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و کسی چه می داند؟ شاید آخرین لحظه باشد! ( اوشو )
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. "برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد"
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
خاطرات مهندس ایرج حسابی
.
+
نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 13 توسط مصطفی
|
اسمیت که خیلی خسته بود در حالی که برف شدیدی می بارید و هوا بسیار سرد بود در حال رانندگی به سمت منزلش بود که در کنار جاده زنی را دید که چتر به دست در کنار اتومبیل خود از ماشین های عبوری طلب کمک می کند - با دیدن صحنه سریع ترمز کرد و به طرف زن جوان رفت و بدون هیچ سوال و جوابی شروع کرد به تعویض چرخ ماشین - پس از اینکه کارش تمام شد زن جوان گفت : خیلی ممنون آقا چقدر باید بپردازم؟ اسمیت با لبخندی گفت من برای پول به شما کمک نکردم . زن جوان گفت : آخه خیلی ها از این جاده عبور کردند و به من توجهی نکردند. اسمیت در حالی که به طرف اتومبیل خود می رفت با صدائی بلند گفت : شما هیچ بدهی به من نداری فقط اگه تونستی نذار آخرین حلقه زنجیر عشق تو باشی. زن جوان که خیلی تحت تاثیر این جمله اسمیت قرار گرفته بود سوار اتومبیل خود شد و به راهش ادامه داد و در میان راه مقابل یک رستوران بین راهی توقف کرد تا هم خود را گرم کند هم چیزی بخورد. همین که در رستوران روی صندلی نشست زن خدمتکاری که گوئی 7 یا 8 ماهه باردار بود و از فرط خستگی به میزی تکیه زده و نفسی تازه میکرد توجه زن جوان را به خود جلب کرد - پس از مدتی همان خدمتکار باردار صورتحساب زن جوان را که 3 دلار بود برایش آورد - زن جوان صورتحساب را دید و یک صد دلاری به خدمتکار داد - خدمتکار به او گفت پس صبر کنید تا باقی پول شما را بیاورم - همین که خدمتکار رفت زن جوان یاد جمله اسمیت افتاد و گوشه صورتحساب نوشت : شما هیچ بدهی به من نداری فقط اگر توانستی نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود .
خدمتکار وقتی با بقیه پول برگشت دید که زن جوان رفته و روی صورتحساب را خواند و آن شب خیلی خوشحال و امیدوار وقتی به خانه رسید با صدای بلند فریاد زد : اسمیت! اسمیت! مشکلمان حل شد و ما به راحتی فرزندمان را به دنیا خواهیم آورد...